تبليغاتX
از هســـــتي تا عــــــــــــــــد م

از هســـــتي تا عــــــــــــــــد م

چون عاقبت كار جهان نيستي است ، انگار كه نيستي ،چو هستي خوش باش

 

 

چه انديشه غريبي است اين انديشه ها ، آن وقت كه نوشته هايت را مي بينم و دلم براي خودم تنگ مي شود . در آن تنهايي كه ياد و خاطره تو ، بندي مي شود بر تار و پود ذهنم ! چه خوش است به تو انديشيدن و نوشتن از تمام آن لحظات غمبار بي تو بودن !

دلتنگي ! دلتنگي ! دلتنگي !

آدم دلتنگ كه مي شود ، چه فكر ها كه نمي كند ! چه تصورات كه در خيال خود ندارد و چه رويا ها كه گاه خنده را طرحي مي كند بر لبان و گاه غم را بغضي مي كند شكسته در سينه تا در پي بهانه اي ، قطره اشكي شود جاري بر گونه ها!

چه غريب است اين لحظات ! نمي دانم كه بايد غنيمت شمارمش يا بر همه آن انديشه ها ي از هم گسيخته لغزيده در ذهن ، انديشه اي ديگر يابم كه چه بايد بكنم ؟!

راستي من چكار بايد بكنم ! نمي دانم ! نمي دانم ! نمي دانم ...!! كاش ((تو)) بداني !

از ((تو)) نوشتن چه قشنگ است و قشنگ يعني دوست داشتن ! يعني در نگاه معصوم ((تو)) خيره شدن ! يعني فهميدن تمام آن نگفته هايت كه در سينه خود محرم راز داري و نميدانم چرا هيچوقت از آن رازها به من فاش نمي گويي؟ و كاش بشود ((تو)) همه آنها را برايم باز گويي و من چاي بخورم ، در اتاقي تاريك و روشن ، رو به مهتاب نشينم و رد نگاهت كه غمبار حرفها مي گويد و نمي گويد ، تا آن دور هاي دور ، ذهن را به جستجو نشينم و در بحر تفكرات ، زانوي غم به آغوش كشم !

نه نمي توانم بنويسم ! هر چند  كه بايد از خيلي چيز ها بگويم و ((تو)) شايد بعدها برايم خيلي چيزها بگويي ! ولي حالا ندانم چه خواهد شد؟! هر چه هست بيا شريك شبنم ساده باشيم ! به خود دروغ نگوييم و بهم ! بگذاريم كه انديشه ها ي سبز پيچكي شود بر ذهن و بگذاريم كه خيال ، فاصله هاي جدايي افتاده را طي كند و حس كنيم آنچه را كه دوست داريم.

زمان آن نيست هر آنچه را كه دوست دارم بگويم و نميدانم چه خواهد شد ؟!

اما!!!

اگر باران ببارد ، چتري خواهم شد براي تو !    

+ نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 4:47 PM  توسط hasti  | 

جيمز جويس

 

آري ،براي اين عشقم

                                    هر آنچه داشته ام داده ام؛

كه او فرشته اي گذرنده بود،

                                       و من ديوانه اي عابر .

گفته اند تمامي انسان ها

                                همچون سبزه ها خواهند پژمرد،

و همچون

                       هيزم هايي در اجاق ،

                                                    هيهـــــــــــــات ،

         

                     خواهـــــــــــــند سوخت!جيمز جويس

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 5:26 PM  توسط hasti  | 

ميلاد مولي الموحدين را به تمامي شيعيان تبريك ميگويم

سلام بر تو ، اي دست خدا،

اي دست آسمان ...

اي دست زمين...

سلام بر تو، اي اميرالمؤمنين...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 12:0 PM  توسط hasti  | 

پدرم روزت مبارك

 

يك نگين بود و يك ناگهان بود

خنده اش مثل آب روان بود

مهرباني كه موج صدايش

نقش ديوارهاي جهان بود

 

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 11:54 AM  توسط hasti  | 

قصه شاه پريان

 

هزاران بود، هزاران نبود

مردي بود كه زني را دوست داشت

 هزاران بود، هزاران نبود

زني بود كه مردي را دوست داشت

هزاران بود، هزاران نبود

زني بود و مردي

كه دوست نداشتند مردو زني كه آنها را دوست داشتند

يكي بود ،يكي نبود

شايد فقط يك بار

زن و مردي كه يكديگر را دوست داشتند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 2:15 PM  توسط hasti  | 

تقديم به تمام مادران شعر از آ.طبائي

 

مـــــــــــــــــــــــادر

 

در كودكي عاشق  شدي

در بيان عشق گم شدي

 

دستانت كوچك بازوانت ناتوان

نان مي پختي براي خوهران و برادران

 

پاي دار قالي مي نشستي تا بيايد

ترا به نقطه آرزوهايت برساند

 

كوچك بچه بودي عشق بزرگان داشتي

عشق پريدن تو هواي آسمان او را داشتي

 

نامه ها از پي هم براي چشمهاي آبي

واي كه چه رويايي ، چه تو خالي ، چه پوشالي

 

عشق را كه مي شناخت يك كودك

در ميان آن چه جستجو مي كرد يك عروسك

 

عروسكت كه به دستت رسيد قدرش ندانستي

چون تو خود يك عروسك فراموش شده بودي

 

عشق تو هميشه گم بود بعدها عروسكهايت هم گم شدند

يكي يكي بدست خاطراتت فراموش شدند

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 10:50 AM  توسط hasti  | 

 

بايد از ذهن تو آموخت ‍، بايد از ذهن تو آرام آرام

من بياموزم ميلاد سخن گفتن را

و چو آيينه حقيقت را در بر گيرم

و صميميت جاويد گل و گلدان را

بايد كه باور دارم.

روز ميلاد مرا با گل خنده به من فهماندي

و تب ذهنم را آشنا كردي با آرامش

تو بتماميت اشعارم را قامت معجزة عياني

و كلامم را نيز تو به اندازه تنهائي من زيبائي ...

 

ميلاد حضرت فاطمه (س) و روز مادر را به تمام مادران دنيا و مادر عزيز

خودم تبريك ميگم .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 10:34 AM  توسط hasti  | 

سلام

اميدوارم تا به حال از وبلاگ خودتون لذت برده باشيد

از اينكه به من لطف دارين ممنونم.

و خبر جديد اينكه:

 خانم طبائي خوشحال ميشن پاسخگوي سوالات  شما باشن. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 10:43 AM  توسط hasti  | 

وقتي رويا ها رنگ واقعيت مي گيرند شاعر روبر دسنوس

 

آن قدر خوابت را ديده ام

 

آن  قدرخوابت را ديده ام  كه ديگر واقعي نيستي

وقت آن نيست كه به اين  جسم زنده  دست  يابم

و بر آن لب ها بوسه زنم ،

بر چشمه صدايي كه عزيز است برايم؟

آن قدر خوابت را ديده ام آن قدر بازوانم عادت كرده اند

سايه ات را تنگ در آغوش بگيرند و بر سينه بفشارند

كه شايد در مقابل خطوط اصلي جسمت تا نشوند

و در برابر ظهور واقعي آن كه مرا تسخير كرده

و روزها و سالهاست بر من حاكم است،

بدون شك سايه اي بيش نخواهم بود .

 

اي ميزان هاي احساس !

 

آن قدر خوابت را ديدهام كه بي شك وقت بيدار شدن نيست

همواره در خوابم و جسمم در معرض

تمام ظواهر زندگي و عشق قرار دارد

و تو ، تنها كسي كه امروز برايم مهم است،

 

راحت تر مي توانم لب ها پيشاني

هر از راه رسيده اي را لمس كنم تا لب ها و پيشاني ترا .

آن قدر با تو راه رفته ام ، حرف زده ام

با روحت خوابيده ام

كه شايد چيزي برايم باقي نمانده

جز اينكه روحي باشم در ميان روح ها

و صد بار سايه تر از

سايه اي كه مي چرخد و خواهد چرخيد سرمست

در صفحه ي خورشيدي هستي تو.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 7:28 PM  توسط hasti  | 

 

به تو انديشيدن

سكوت من است

عزيـــــــــز ترين ، طو لـــــاني ترين ، طوفــــــــــــاني ترين

سكوت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 4:40 PM  توسط hasti  |