چه انديشه غريبي است اين انديشه ها ، آن وقت كه نوشته هايت را مي بينم و دلم براي خودم تنگ مي شود . در آن تنهايي كه ياد و خاطره تو ، بندي مي شود بر تار و پود ذهنم ! چه خوش است به تو انديشيدن و نوشتن از تمام آن لحظات غمبار بي تو بودن !
دلتنگي ! دلتنگي ! دلتنگي !
آدم دلتنگ كه مي شود ، چه فكر ها كه نمي كند ! چه تصورات كه در خيال خود ندارد و چه رويا ها كه گاه خنده را طرحي مي كند بر لبان و گاه غم را بغضي مي كند شكسته در سينه تا در پي بهانه اي ، قطره اشكي شود جاري بر گونه ها!
چه غريب است اين لحظات ! نمي دانم كه بايد غنيمت شمارمش يا بر همه آن انديشه ها ي از هم گسيخته لغزيده در ذهن ، انديشه اي ديگر يابم كه چه بايد بكنم ؟!
راستي من چكار بايد بكنم ! نمي دانم ! نمي دانم ! نمي دانم ...!! كاش ((تو)) بداني !
از ((تو)) نوشتن چه قشنگ است و قشنگ يعني دوست داشتن ! يعني در نگاه معصوم ((تو)) خيره شدن ! يعني فهميدن تمام آن نگفته هايت كه در سينه خود محرم راز داري و نميدانم چرا هيچوقت از آن رازها به من فاش نمي گويي؟ و كاش بشود ((تو)) همه آنها را برايم باز گويي و من چاي بخورم ، در اتاقي تاريك و روشن ، رو به مهتاب نشينم و رد نگاهت كه غمبار حرفها مي گويد و نمي گويد ، تا آن دور هاي دور ، ذهن را به جستجو نشينم و در بحر تفكرات ، زانوي غم به آغوش كشم !
نه نمي توانم بنويسم ! هر چند كه بايد از خيلي چيز ها بگويم و ((تو)) شايد بعدها برايم خيلي چيزها بگويي ! ولي حالا ندانم چه خواهد شد؟! هر چه هست بيا شريك شبنم ساده باشيم ! به خود دروغ نگوييم و بهم ! بگذاريم كه انديشه ها ي سبز پيچكي شود بر ذهن و بگذاريم كه خيال ، فاصله هاي جدايي افتاده را طي كند و حس كنيم آنچه را كه دوست داريم.
زمان آن نيست هر آنچه را كه دوست دارم بگويم و نميدانم چه خواهد شد ؟!
اما!!!
اگر باران ببارد ، چتري خواهم شد براي تو !



